پناهگاهی به نام مادر
امشب کنار تخت سانای، میان شلوغی اورژانس، صدای زن سالخوردهای را شنیدم که مادرش را صدا میزد و همان لحظه پری را به یاد آوردم که با حال ناخوش، مدام تلفن
ای وای نهنه صبح با سانای به محل کارمان رفتیم. روز مثل همیشه شروع شده بود. نزدیک ظهر، سانای آمد پیشم و گفت حالش خوب نیست. اجازه خواست به خانه برگردد. فکر کردم شاید کمی استراحت کند و بهتر شود.شب که به خانه رسیدم، دیدم هنوز روی تخت خوابیده و حالش خوب نیست. دیگر جای صبر کردن نبود و تصمیم گرفتیم به اورژانس برویم. پری، مادر سانای، خودش هم حال خوبی نداشت. با این حال دلش میخواست همراه ما بیاید. راضیاش کردیم در خانه بماند و استراحت کند. من و سانای راهی بیمارستان شدیم. اورژانس شلوغ بود. همه تختها پر شده بودند و جایی برایمان نبود. در نهایت ما را به اتاق گچگیری راهنمایی کردند تا همانجا منتظر بمانیم. سانای روی تخت دراز کشیده بود و من کنارش نشسته بودم. منتظر بودیم جواب آزمایشها بیاید.پری هر چند وقت یکبار تلفن میکرد و خبر میگرفت. حال سانای چطور است؟ دکتر چه گفت؟ جواب آزمایشها آمد؟ از پشت تلفن هم میشد نگرانیاش را حس کرد. خودش در خانه مانده بود، اما دلش کنار تخت دخترش بود. روی تخت دیگری، خانمی مسن بستری بود. هر از گاهی با صدایی خسته و بیقرار به ترکی میگفت: ایوای نهنه. ایوای مادر. هر بار که این جمله را میگفت، نگاهم ناخودآگاه به سمتش میرفت.نمیدانستم مادرش زنده است یا سالها پیش از دنیا رفته. شاید خودش هم مادر چند فرزند و مادربزرگ چند نوه بود. اما آن لحظه، در میان درد و بیقراری، انگار دوباره کودکی شده بود که فقط یک نفر را میخواست. مادرش را. آدم وقتی کودک است و زمین میخورد، مادرش را صدا میکند. وقتی میترسد، مادر. وقتی بیمار میشود، باز هم مادر.فکر میکنیم با بزرگ شدن، این نیاز هم کمرنگ میشود. اما انگار بعضی پناهگاهها سن و سال نمیشناسند.میتوانی هفت ساله باشی، چهل ساله باشی یا هفتاد ساله. گاهی کافی است درد کمی عمیقتر شود تا دوباره همان نام قدیمی روی لبهایت بنشیند. مادر. حتی اگر سالها باشد که به دیاری دیگر کوچیده باشد، باز هم صدایش میکنی. شاید نه برای اینکه پاسخت را بشنوی، بلکه برای اینکه چند لحظه در آغوش خیالش آرام بگیری. به سانای نگاه میکنم. مادرش در خانه است و تلفنی حالش را میپرسد. چند قدم آنطرفتر، زنی سالخورده مادر خودش را صدا میزند.و من میان این دو تصویر نشستهام و منتظر جواب آزمایشهای دختر نازنینم هستم. از تخت کناری دوباره صدا میآید: «ایوای نهنه...». با خودم فکر میکنم شاید مادر همین باشد. پناهگاهی که برای پناه بردن به آن، هیچوقت آنقدر بزرگ نمیشوی که دیگر به آغوشش نیاز نداشته باشی.
https://sjs.ir/post/blog-post-1
سیدجعفر سیدزاده ساران